تبليغاتX
دختري با ولتاژ بالا
خدايا از وقتي منو افريدي به جز گناه چيزي نديدي خدايا دمت گرم شتر ديدي نديدي!

این روز ها تاس زندگی را هرچه میپرتابم تاق است !!!!

با تمام ادعاهايمان

سوسك ميشوم دوباره باز در جدال با سرنوشت !!

در قمار زندگي!!!

باز از ته ته دلم فرياد ميزنم

و چرا من خود را به هر در که میزنم دردم میآید !

و چرا اصلا درد در من است و از من جدا نیست !

و چرا تو ! تمامی ِ هستی را در من میجویی؟!!

و مگر من چقدر جادارم ! و مگر دنیا چقدر است ؟

اما ...

شايد ما نيز، روزي پوكــر باز قهّــاری شديم !

خدا را چه ديدي!؟

و ان وقت

اين منم كه كه به تو نيشخند ميزنم

و اينك

همه چيز را از sifir شروع ميكنيم

الگو را عوض ميكنيم

نگرش را هم نيز همچنين

چون خانه از پاي بست ويران بود

پـــــــررو ميشويم ،پــــــروتر از قبل !!

شـــــــاخ ميشويم ،شـــــــاخ تر از قبل !!

و هر روز وحشــــــي تر از ديروز!

و يقين داريم كه با شرايط جديد برنده مائيم!

.

.

.

بدون شرح: پوست انداختيم دوباره باز

نتيجه ي اخلاقي:تو قمار زندگي بايد برد هر طور شده حتي به زور ،حتي با تقلب

و كف پا نوشت1:باختم اما مـــيـــبــــرم «هر طور شده حتي به زور»


كف پا نوشت 2: و میخوام بگم اصلاً برام مهم نیست کی رئیس جمهور آینده میشه.

این مساله تنها در صورتی برای من مهم میشد که خودمم کاندیدای ریاست جمهوریمیشدم ولی خوب! فعلاً به دلیل مشکلات و گرفتاریای شخصی برای تصدی این پست اقدامی نمیکنم! ایشاللا دوره بعد!

ما که قراره بریم ازین مملکت و هیچ تعصبی هم رو هیچی نداریم!

شمایی که هستید و وطن پرستید اگه حق انتخاب باهاتون بود!!! بهترین رو انتخاب

کنید! به قول ...اسمش يادم نيست! : " بر هر ملتی، حکومتی حکم میراند که لیاقتش را دارند!"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 3:29  توسط شهرزاد | 


"مشکل اینجاست که من آنچه هستم را با آنچه باید باشم اشتباه میگیرم.خیال می کنم آنچه باید باشم هستم،

در حالیکه آنچه هستم در واقع نباید باشم!"

همين!


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 2:53  توسط شهرزاد | 

شاید یه روز یه نفر متولد بشه، تو ماهی که هنوز بکر و دست نخورده س و جز اون هیچ کس دیگه ای نمیشناسش. شاید اون یه نفر چشاش رنگی باشه، نه 1 رنگ! رنگ تمام خوابهای عجیب من!

وقتی همه ی اتفاقات بر خلاف خواسته های تو در جریانند، شاید برای دلداری دادن خودت ، فقط بتونی بدون ترس از بی خوابی شبونه و فکرای عجیب غریب همیشگیت، تا جا داری قهوه ی تلخ سر بکشی و تو کف یه نخ سیگار با خودت کلنجار بری و آخرش خودتو متقاعد کنی که نباید اینکارو بکنی و بعد الکی بلند بلند بخندی و به هرکی دلت میخواد فُش ناموس بدی و تو خیال خودت هر بلایی دلت میخواد سرش بیاری و کلّی هم مث خري كه بهش ايس پك دادن کیف کنی! و بعد دوباره احساس کنی دلت یه عالمه بالا آوردن میخواد. این جا همون جاییه که دیگه هیچ بغض قلمبه ای تو گلوت نمیترکه!

.

.

پرده های سنگین فلسفه ی نبودنت روی پنجره ی نداشته ی دلم سنگینی میکنه!كاش وجود خارجي داشتي تا بودنت رو به ديگران ثابت ميكردم و ديگه سنگينيه نگاه ترحم اميز ديگران به يه ديوونه!به ديوار دلم ناخن نميكشيد!

.

.

پ.ن1:هیچ وقت کسی تو زندگیم نبوده که بهم روحیه بده و تشویقم کنه برای رسیدن به هدفام. این به درک!

درد من اینه که هر وقت خواستم خودم یه حرکتی کنم هم حداقل به حال خودم نذاشتنم، همیشه یکی بوده که ضدحال بزنه و سردم کنه! اینم به درک!(ما كه كار خودمونو ميكنيم!)

پ.ن2:بدجوری به عادت کردن، عادت کردم! بهترش اینه که بگم من عادتو ، ک...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 3:23  توسط شهرزاد | 

اشکی نیست ! آهی نیست!

 

مینشینم لب جوی ! من نمی بینم دیگر                     ! گذر ِ عمرم را!

 

من فقط میبینم ! تک و توکی بی چیز !

 

من فقط میبینم ! نیم سیگاری خامُش ! ماتیک وار !

 

که مرا بُرد در امواج خیال !

 

و در این ویل ِ وجود ! میگردم ! میگریم !

 

عشق کجاست ؟!

نور فُرقانی چند؟!!!!

 

تو بیا ! باز بیا ! که در اینجا همه ارباب ِ زمین اند و هوا ! نه دگر ابری ست !!!

 

هر روز آفتابی ! آفتابی سوزان ! که به مامیگوید:

 

                                   چه اگر باشید خوب ! جهنم اینجاست!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 3:2  توسط شهرزاد | 

.............................................................................................سر((ابتدا))

من در ایوانم رعنا سر حوض رخت میشوید !!!

من اناری را میکنم دانه به دل میگویم !

کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود!

.

.

.

با اعتماد به نفس//خوش خيال//بي خيال//بي جنبه//بي اعتنا

//صبور//مغرور//حراف//لجوج// مقاوم دربرابر شرايط جوي و كمي هم جوگير...........باقي

زندگاني را از سر ميگذرانيم!

.

.

.

دوستي رسيد با تبسم رو كرد به ما گفت كه چه بي سر و ته مينگاري!

در دل با خود گفتم:مهمل و مزخرف است ،خود نيز ميدانيم ديگر چرا به رويمان مياريد!

ولي اي كاش كه او ميدانست كه چه باري ز كتف ما برميكند همين اراجيف بي سر ته!

و به احترام دوستمان اينبار سري گذاشتيم و تهي!

.

.

.

سوالی ذهنمان را بد فرم مشغولیده است !

ما چه میخواستیم شویم که انسان شدیم؟

.............................................................................................ته((پايان))

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 3:0  توسط شهرزاد | 

ما آمدیم دوباره باز !!!!

هوای این روزها عجیب به مزاجمان خوش نمی آید! هی دلمان تنگ و گشاد میشود و خودمان هم نمیدانیم چه گُهی داریم میخوریم!

نه بوی سبزی پلو ماهی عید هوش از سرمان برد، نه صدای خش خش اسکناسهای تا نشده به وجدمان آورد!

انچنان از حال و هواي عيد بيزاريم كه قبلش رفتيم و بعدش بازگشتيم !

به شادیهای مصنوعی، و طراوتی که انگار اجاره ایست... به شوقی که دیگر نیست و لبخندی که سالهاست مرده!

با تمام وجود احساس میکنم همه به دروغ برای یکدیگر آرزوهای خوب میکنند و از روی اجبار دستهای یکدیگر را میفشارند!

انگار همه چیز مصنوعیه! تظاهر بیداد میکنه! و کلّی خاطره های کهنه هست که دیگه هیچ وقت نو نمیشه! اما راستش اميدو تو چشاي همه ميبينم حتي چشاي بي رنگ خودم!

دلم یه دلخوشیه گُنده میخواد! یه چیزی که تکونم بده! یه چیزی که باورم بشه زنده م!

اما ميخوام عوض بشم !!!!!!!!!!!!!فعلا در حد يه تصميمه!

گويي عسل در ماتحتمان ريخته اند !چسبيده ايم به زمين!نه درسي نه دانشگاهي !

امروز در امامه بودم !همين فشم خودمون

بسی پیموده بودم و پیمانه پاهایم پرو پیمان شده بود !

برف میبارید ! و هوا بهاری بود ! برف در بهار !

یاد بهمن ماه افتادم و قدیم ! آنوقت که شماها هنوز نبوديد!!!

آنوقت هم بهار بود ! در زمستان ! و اينك زمستان در بهار !

مهمل ميگوييم؟؟

خود نيز ميدانيم !

ما ديگر هيچ نميدانيم از ادب و حيا /پوزش

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 3:0  توسط شهرزاد | 

امديم اينجا تا لنگهايمان را راحت دراز كنيم بدون هيچ مزاحميييي!!!

بوی گند عید همه جا را پر کرده است

همه در حال خرج کردن پولهایشان

نمیدانم چرا؟

همه در تلاش و همهمه برای این عید !! ولی به هیچ کس خوش نمیگذرد

سیمای مردم در خیابان خود گویاست

حتی آنان که .....!! رخساره ای عجیب !! همه در رنج

امروز با پدر در خيابان بوديم!

پدر همش غر ميزد و فش عيالواري به خيابان ميداد و ميگفت:اين همه گاو چران در خيابان چه ميكنند؟

همش ماشين ميكنند تو....مردم،اما خيابونا هنوز مال عهد ....

مردم هم مثل خر فتحعلي شاه صداشون در نمياد!

گفتم : پدر شیشه را بده پایین تا بقیه هم بشنوند شاید آنها هم هم نوا شدند

گفت : نههه ه ه ه! میشنوند و میرن لو مون میدند!!!!!!!!!

مادربزرگ گفت رنگ و روت باز شده!

گفتم : آن مال زمان شما بود که "" رنگ رخساره خبر میدهد از سر درون "" !!

اکنون همه سیاه و سفیدن !!

این کوله را که 30سال است به کتفانمان میخ کرده اند تا کجا باید برد آخر..؟

زندگی شانه هایمان را …. است

لطفا ديگر ما را.......

بس است.

وقت تمام است…………………………………………………………………

پ.ن1:ديگر هيچ نميدانيم از

ادب / حيا /شعور/..............

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 2:50  توسط شهرزاد | 
1

ميگرديم

ميچرخيم

به دور خويشتن خويش !

راستی : اگر ما نگردیم به دور خود ! زمین هنوز چرخشی دارد !؟؟

زمين!!

زمين...

ما زمين را دوست ميداريم

زمين ميزاره ما روش راه بريم

روش غذا بخوريم

روش تف بندازیم

حتی روش كثافت كاري كنيم!

آفتاب تو سر زمین می زنه

بارون و برف تو سر زمین می زنن

درختا ریشه هاشونو فرو میکنن تو قلب زمین

ولی اون هیچی نمی گه

صداش در نمياد ... جیک نمی زنه

بس که فروتنه!

فقط آخرش

عقده هاشو يه دفعه خالي ميكنه!

هممونو به جای غذا می خوره!

من ميدونم

هدف اصليش خورشيده

هر روز كوه ها بلندتر ميشن

هر روز ساختمونا بلندتر ميشن

بالاخره یه روز دستش به خورشید می رسه و همه چی نابود می شه....همه چي!!!

پس شيطان بزرگ زمينه نه امريكا!!!


پ.ن1: احساس ميكنم وزنم براي زمين سنگيني ميكنه

الان كه دارم روش راه ميرم جاذبشو ازم دريغ ميكنه

ميترسم وقتي كه مردم خاك هم منو پس بزنه!


پ.ن2:تشكرنامه

با تشکر از اموات محترمی که بصورت خستگی ناپذیری به دیارباقی میشتابند!

با تشكرازعزیزان و دوستانی که همینطوری پي در پي برای ما sms میفرستند - مثلا –

خیلی ممنون و متشکریم که اینقدر به فکر ما هستند،ما تصمیم گرفتیم چون گوشی ما نه زنگ میخورد نه

sms میاید وی را خاموش کنیم،اینجوری نه برای کسی sms میزنیم و آنها را از درس و زندگی می اندازی

م و نه قبضي با مبالغ نجومي به دستمام ميرسد همين و بس

!!!off………


پ.ن3: دلمان تنگ است تنگتر از سايزsmal

Xxx larg ميخواهد!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 1:27  توسط شهرزاد | 

چند روز پيش سالروز نکبت بار دیکتاتوری آخوندیسم بود که بسیار دلپذیر گذراندیمش!!!

باید می بودید آنروزها !!

بله همگی به جمهوری اسلامی رای "" آری "" دادیم ولی ! به جمهوری اسلامی ! دقت کنید

جمهوري اسلامي

اکنون نیز راضی هستیم !! آب و برق و گاز و نفت و بنزین که طبق فرمان امام مفت است!!!

آزادی بیان در کشور بیداد میکند!!!

دیروز پسر بچه ای را دیدم فحش خوار و مادر به پدرش میداد !!

کجای دنیا این همه آزادی بیان اخه!!! شگفتا!!!!


پ.ن1: سي امين 22بهمنتان شاد و ميمون وخجسته باد

پ.ن2:با تشكر از هم ميهناني كه راي*** اري*** را در صندوق فرو كردند!

و همزمان با اون مردم رو تو فقر و بدبختي...!دستات را از دور بوسه باران ميكنيم

شاد و ميمون وخجسته باد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 2:36  توسط شهرزاد | 

من سرم درد میکنه واسه دردسر

امشب می خوام برم اين نمايشگاه ماشيني كه ساليان درازيست تو كوكشم

يه مك لارن قرمز بدزدم!

میخوام باهاش برم تو فروشگاه سر کوچمون

آخه شربت تاریخ گذشته بهم داده!

فردا شب میخوام برم بانکو بزنم

یه دونه از اون خودکاراشونو میخوام که با فنر میبندن

میخوام بذارم روی میزم!

پس فردا شب میخوام طویله ی تانیا رو بزنم

یونجه هاشو میخوام ببرم بریزم جلوی چند نفر که دیگه خیلی دارن برام خط و نشون میکشن!

پسین فردا شب میخوام برم مرزعه حنا رو بزنم (حنا دختري در مزرعه)!

چرخ خياطيشو ميخوام ،ميخوام شلوارمو بدوزم

پس پسین فردا شب میخوام یه کلوپو بزنم

ميخوام فيلمايي كه نديدم و از روي ليست بدزدم بشينم ببينم بعدشم

میخوام فیلم سگهای خالدارو بدزدم و سگاشو بندازم به جون همسایه پایینیمون تا هر دو شب یه بار برای بچش تولد نگیره!

پس پس پسين فردا شب هم ميخوام اتاق خودمو بزنم

میخوام خودمو بدزدم تا واسه همیشه از دست خودم راحت شم

ديگه از خل و چل بازيام خسته شدم!!

من سرم درد میکنه

.

.

.

واسه دردسر

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 1:50  توسط شهرزاد |